آراد نازدانه ی ما آراد نازدانه ی ما ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
عشق میان من و همسرم عشق میان من و همسرم ، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
نيكان گليِ مانيكان گليِ ما، تا این لحظه: 8 سال و 28 روز سن داره

پسرانم آراد و نیکان

تا بماند به یادگار برای روزهای نوجوانی و جوانی عزیزانم از روزهایی که با عشق قد کشیدید و تک تک سلول های وجودمان رو لبریز از عطر خوش زندگی کردید

شهریور ماه 99

به بهانه ی تولدم آراد  می نویسم تا بدانی تو بودی تا حس ناب و شیرین مادری را در من بوجود آوردی حسی سرشار از عشق نگرانی دلواپسی عصبانیت و در عین حال دوست داشتن. نمیدانم آیا لایق این همه لطف هستم بخاطر وجودت و بخاطر بودنت . میتوانم بگویم تو شیرین ترین و با ارزش ترینی برای من.  خدا را سپاسگزارم با تو من زندگی شیرین تری از قبل را تجربه میکنم و هر روز که قد کشیدنت را میبینم بسیار بیشتر از روز قبل به خود می بالم و صد البته از  خدای مهربان خود سپاسگزارم به خاطر بودنت. 💛 آرادم تولدت مبارک  💜 و اما براتون بگم که امسال تولد آرادم در خانه برگزار شد برعکس سالهای قبل و م...
29 شهريور 1399

پسرای من

خواستم بیام بنویسم که بی نهایت و تا بی انتها دوستتون دارم وقتی پیشم نیستید احساس میکنم تکه هایی از قلبم نیست  یا شاید بگم جای قلبم توی سینه م خالیه امروز از محل کارم خیلی زیاد زیاد دلتنگتونم قول میدم امن ترین آغوش رو برای شما ها داشته باشم. ...
15 تير 1399

خرداد 99

آراد عزیزم نمیدانم چگونه از شوق بزرگ شدن و قد کشیدنت در کنار خودم بنویسم. از اینکه با رشد کردنت و بزرگتر شدنت  روز به روز مردتر میشوی و کم کم دارم به نگاه پر از عشقت تکیه میکنم . نیکانم عزیزتر از جانم تو نیز بیشتر از روز قبل شیرین تر و معصوم تر میشوی و با نگاه کردن به تو هر روز خدا رو بیشتر از روز قبل شکر میکنم که اینقدر مرا لایق دانسته تا فرزندانی چون شما داشته باشم . خدای مهربانم از تو ممنونم و سپاسگزار که به من آرامش داده ای و در این مسیر یاریم کرده ای . عاشقتم ای خدا بگم براتون که تعطیلات رو به همراه خانواده رفتیم ییلاق و اونجا کلی کیف کردیم و صد البته که بیشتر از همه به آراد جانما...
24 خرداد 1399

اسفند 98 فروردین 99

حول حالنا الی احسن الحال   از اسفند ماه 98 که یه دفعه همه چیز قاطی شد و یک ویروس کوچولو کل دنیا رو بهم زد دیگه یواش یواش از دل هممون امید اومدن تعطیلات و عید و دیدوبازدید و همه و همه از بین رفت  و بعد از تعطیلی مدارس ما هم مثل همه ی آدما خونه نشین شدیم و تجربه ای جدیدی از زندگی رو شروع کردیم. از فشار و استرس روانی حاکم بر من بگم براتون تا مریض شدن یه دفعه ی شوهر جان و فشار درسای آراد و چسبیدن نیکان به منو همه چیز درهم بود و دو هفته ای به همین منوال گذشت. یه دفعه به خودم اومدم و تصمیم گرفتم جور دیگه ای زندگی کنم و مثل بقیه ی مردم از لحظه های زندگی نهایت لذت رو ببرم هر چند ک...
8 ارديبهشت 1399

روزهای دی ماهی ما

سلام و سلام و سلام دوباره بعد از یک ماهی بازگشتیم تا چندی از احوالات پسرانمان و حال و روز زندگیمان به یادداشت بگذاریم هر چند این روزها سراسر پر است از کار و فعالیت که از 6 صبح شروع میشود و تا 12 شب به پایان میرسد ولی خدا را سپاس که همگی دلچسب هستند با اینکه نان اف انرژی میشویم در پایان شب. از آراد خان بگوییم که همچنان در حال رفت و آمد به  مدرسه و کلاس مشاعره و بعد از آن هم چرتکه میباشد و اینگونه است که ما دو روز در هفته را دیرتر به خانه میرویم. پسرمان  مستداما با کتاب ها و درس هایش در حال دست و پنجه نرم کردن است و گاهی چنان درس خوان و اوقاتی هم سر ناسازگاری بر می دارد و از تکلیف زیاد مینالد . این...
28 دی 1398

روزهای آذر ماه ما

سلامی به شیرینی روزهای دلچسب پاییزی اومدم که براتون بگم که ایین روزها چقدر از بودن در کنارتون احساس لذت دارم و خدا رو هر لحظه سپاسگزارم برای وجود شما و ممنونم ازش که به من اجازه داد ذره ذره ی وجودم عطر تن شماها رو بگیره از اتفاقات این روزها بگم که گل پسرم راهی رادیو شد و یک برنامه دلچسب و لذت بخش در کنار دکتر آذر داشت و مشاعره ای شیرین و ناب که تمام لحظاتش تعریف از آراد بود و اینگونه شد که پسر ما لقب پهلوون آراد رو توسط دکتر گرفتن و به گفته ی خودشون آدم سیر نمیشه هر چقدر با این بچه ها حرف میزنه . لذت اونا به کار من بعنوان مامان آراد حالی میکردم که بیا و ببین. خلاصه ماجرا که اون روز که دوشنبه بود 13 آبان ماه ما ساعت 2 از...
17 آذر 1398

پسرانِ ما (آبان ماه 98)

سلام و درود روزهای زندگیمان یکی یکی سپری میشود و ما هر روز مشغولتر از قبل و گاهی اینقدر پر از کار که متوجه نمیشویم گذر ایام را. از پسر هایمان بگویم که به شکر خدا خوب و عالی هستند . آقا آراد خان خودمان که حسابی با مدرسه و درس مشغول شده و وقت کمی برای بازی و تلویزیون نگاه کردن داره و از وقتی که میرسیم خونه مشغول تکلیف انجام دان میشه و بعد هم بازی و درگیری با نیکان و بعد هم یه کوچولو تلویزیون و ساعت نه شب هم که کلا موتورش خاموش میشه . از مدرسه هم بگم  که خدا رو شکر اوضاع بسیار خوب است و همه چیز تحت کنترل و از اون بهتر و دلچسب تر رضایت کادر مدرسه از آراد و به به و چهچه کردنشون که به آدم لذتی وصف ناشدنی م...
13 آبان 1398
1